قهرمان ميرزا عين السلطنه
3494
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
را نفرى پنج تومان داده براى خدمت قبول نمودند . ضياء الملك به طهران فرار كرد . اميرنظام با يك عرابه توپ و جمعى از سوار و پياده رعيت خودش آمد لتكا آنجا نشسته و ظاهرا مخالفت دارد . صبح جمعى را گرفتند . شيخ باقر را گرفته حبس كردند . آقا تقى با ناظم كه رئيس انجمن بودند به دار زدند . دو سه نفر ديگر را شقه كردند محلهء يهود را غارت كردند . ارامنه همه به لباسهاى غريب فرار كردند . سه چهار نفر گفتند كشته شدند . از تجار ، اعيان و كسبه پول زياد گرفتند . از حاجى شفيع صد هزار تومان ، از ذو الرياستين پنجاه تا ، از شريف الملك بيست تا . احتشام الدوله كه شوهر خواهرش است گرفت خواست بكشد براى آنكه آن دفعه كه ياغى شده بود امير افخم رفت و او را شكست داد . همشيرهزادههايش آمده به گريه و زارى نگذاشتند پنجاه هزار تومان گرفت مرخص كرد و حاكم شهر همدانش نمود . ده بهار كه سه دانگش ملك ناصر الملك نايب السلطنه ، سه دانگ ديگر ملك ضياء الملك و بهاء الملك است حكم كرد غارت كردند و هيچچيز باقى نگذاشتند . الان در آن ده به آن بزرگى يك نفر نيست . بهار هزار خانوار است . همه حاجى و متمول ، تمام روغنفروشهاى طهران اهل آنجا هستند نظير آن ده كمتر پيدا مىشود . ده مريانج را هم حكم كرد سه دانگش را غارت كردند . حالا هم تمام سوار خود را به دهات تقسيم كرده مخارج را رعيت مىدهد . به كوريجان بيست نفر از سوارهاى عباس خان چنارى آمده بودند سه چهار شب ماندند . بعد عباس خان به آنها نوشت رفتند . عباس خان را حضرت و الا در حكومت همدان جانش را بخشيد . از آن ايام كه بايد پنجاه سال باشد ممنون آن محبت است و هميشه خدمت مىكند و منظور دارد . قواى سالار الدوله سوارهاى سالار الدوله هيچ زبان نمىفهمند نه تركى نه فارسى ، نه زبان ديگر ( كرد ساويجبلاغى هستند ) . پسر والى پشت كوه پسر داود خان نظر و عباس خان و جمعى ديگر كه نمىشناسم همراه او هستند . به قدر بيست هزار سوار است من كه مىآمدم عباس خان با پسر داود خان در مانيان نزديك فرخبلاغ بودند كه سمت قزوين مىآمدند . سوارهاى جهانشاه خان هم به قدر هزار نفر آمده از مزرعه گذشت رفت نزد سالار الدوله . گفتند يك دسته سوار هم از راه عراق به سمت طهران فرستاده خودش هم از راه قم طهران مىرود . يك نانوا را توى تنور انداخت دوتا را دست بريد ، نان يك من ده شاهى شد ، همه مردم راضى هستند و همدان تمام دور او جمع شدهاند . قزوين هم از ما مىپرسيدند چه وقت حضرت و الا وارد قزوين مىشود . جمعى از اهل همدان را حبس كرده امير افخم هم فرارا رفت به نهاوند نزد دخترش . گفتند اگر گيرش بياورد شقه مىكند . ديگر همين بود